Did you know that Kamangir turns four tomorrow? See the classic "Hello World" dated October 17, 2008!

No Comment

Kamangir | October 21, 2005 | Category Iran

گفتم :مادرجان من شنيده ام كه شما را اين جنها يك مرتبه به مشهد برده اند.گفت :بله آنها در جوانى در آن اوائلى كه با آنها ارتباط پيدا كرده بودم مرا به مشهد بردند.گفتم :من مى خواهم قصّه را از زبان خودت بشنوم .گـفـت :بـله ØŒ يـك شـب بـچـّه ام را خـوابـانـده بـودم شب زمستانى بود خيلى هم برف باريده بود نيم متر مى شد نـاگـهـان ديـدم كـه “حـيـدر” Ùˆ “قـمـر” مـا آمـدنـد Ùˆ بـه مـن گـفـتـنـد:ميل دارى تو را به مشهد ببريم ØŸ گفتم :ميل دارم ØŒ چشم مى آيم .ديـدم يـك چـهـارپـايه گذاشتند Ùˆ به من گفتند:روى چهارپايه بنشين من نشستم Ùˆ آنها چهارپايه را برداشتند Ùˆ حتّى توى راه يك ليموناد (نوشابه هاى آن وقت ) از قهوه خانه اى خريدند Ùˆ براى من آوردند Ùˆ من خوردم Ùˆ شيشه آن را پس دادند.بعد ما رسيديم به مشهد مرا توى صحن به زمين گذاشتند.گفتند:تو برو زيارت كن Ùˆ نمازت را بخوان حاضر باش تا باز برگرديم .مـن نـماز مغرب Ùˆ عشاء را خواندم Ùˆ بعد حضرت “ثامن الائمّه ” ( عليه السّلام ) را زيارت كردم Ùˆ درست نگاه كردم ديدم يك چند نفر از محل ما در حرمند Ùˆ براى زيارت آمده اند.گفتند:”خيرالنّساء” خانم شما از براى Ú†Ù‡ آمديد اينجا؟ گفتم :مگر شما براى Ú†Ù‡ اينجا آمده ايد شما براى زيارت آمده ايد من هم براى زيارت آمده ام
Read the whole story in here.

CommentComment